جمعه ۱۱ مهٔ ۲۰۱۲

سرابِ "وا اسلاما"یِ سبز!...



چند روزی از انتشار آهنگ "نقی" شاهین نجفی و بازخوردها و واکنش های گسترده به آن می گذرد؛ از "توهم ِ توهین" شاهین به چیز و کس نامعلوم و نادیده و نابوده ای بنام "مقدسات" تا فتوای قتل وی از سوی مروجان مرگ حکومت اسلامی...

اما آنچه بیش از هر چیز دیگری "باز هم" نمایان شد، "دُم ِ خروس ِ دروغ" اصلاح طلبان و سبزها بود، که باز هم نمره ی این جماعت را به "زیر صفر" رساند و کشاند.

اینها که خودشان خوب می دانند در اثر تیز و خشم آگین و طنزآلود شاهین، نه اثری ار توهین است و هرچه بوده فقط بازگو کردن مباحث اجتماعی و به ویژه خرابی های یک سال اخیر بوده که اتفاقا خود این اصلاح طلبان هم در آفرینش و پیدایش آن تاثیر بسزایی داشته اند.

این بار هم در میان ندای "وا اسلاما" و "بستن دخیل بر ضریح اسلام" سبزهایی همچون سید مجتبی واحدی در واکنش به اثر کاملا اعتراضی شاهین نجفی، مغلطه ای جز پنهان سازی موارد دیگر شعر اعتراضی شاهین به همه چیز و همه کس، حتا اپوزیسیون (به ویژه آنجا که می گوید: راستی اسم رهبر جنبش سبز چی بود؟!) وجود نداشته است.

شاهین نجفی، این بار هم زیرکانه، عملکرد افتضاح اصلاح طلبان مدعی آزادی را غلغلک داد و آنها نیز خودشان، خودشان را رسوا کردند.

اینکه شاهین نجفی در جایی از "سیاسیون فسیلی تو غربت" یاد می کند، به مزاق آن بخش اپوزسیون که سی و سه سال است فقط شعار داده اند و هیچ کار اجرایی و عملی نکرده اند و حتا قدرت پشتیبانی از یک آدم نیازمند یا یک پناهنده ی دردمند را ندارند و آن وقت مدعی برانداختن یک رژیم سرکوبگر هستند و سی و سه سال است تنها مبتلا به روزمره گی و روزمرگی شده اند، خوش نیامده است و این بخش هم از مغلطه ی مضهک "توهین به عقاید دیگران" سو استفاده کرده اند!

نجفی، در این زمانه ای که دروغ حتا در میان اپوزیسیون روزآمد و کارآمد شده، صرف نظر از خوشایند یا بدآیند کس یا جریانی، واقعیت ها را در عریانی ِ راستی در آهنگ نقی بیان کرده است. شاید اگر شاهین نجفی هم مثل خیلی از سیاسیون گرفتار خودسانسوری و دل بسته به "روزمرگی مبارزاتی"، فقط به نکوهش سیستم جمهوری اسلامی می پرداخت، این همه واکنش به یک آهنگ پیش نمی آمد تا آنجا که حتا فتوای قتل این هنرمند نوگرا را صادر کرده و برای سرش جایزه بگذارند!

اینکه حتا تصور کنیم برای چیزی و جرمی بنام "توهین به مقدسات" برای شاهین حکم ارتداد صادر شده، مضهک است؛ چرا که در میان مخالفان جمهوری اسلامی، در رسانه های مختلف و فضای مجازی و حقیقی هستند افراد بسیاری که به معنای واقعی کارشان تنها و تنها دین ستیزی است؛ چرا برای آنها فتوای مرگ صادر نمی شود؟! دلیلش واضح است: چون شاهین نجفی چیزی را بازگو میکند که تا بحال انگشت شمارانی همچون فریدون فرخزاد به سراغش رفته اند و آنها هم سرنوشتی جز کشته شدن به دست وحشی های مسلمان حکومت اسلامی نداشته اند.

فریدون فرخزاد را اما، پیش از آنکه جمهوری اسلامی از پای در آورد، تک تک اپوزیسیون در تبعید و جماعت لوس آنجلسی با بی مهری خود، وقتی تردش کردند، ای پای در آورد.

شاهین نجفی نیز همانگونه که بارها گفته، تنها مشکلش با سیستم جمهوری اسلامی یا خرافه های مذهبی نیست، سیستم فکری که جامعه ی امروز ایران و ایرانیان را در هر جای جهان طاعون زده کرده، فراتر از دین یا حکومت است. وقتی دروغ از نان شب ایرانی ها واجب تر می شود، مسلم است که ایرانیان به سیستم فکری بسی وسیع تر از مذهب یا حکومت مذهبی گرفتار هستند.

شاهین گفته، با ابزار خود این سیستم پر از فریب به نبرد با آن می رود، اساس کار بهره گیری از توپ میدان حریف و بازی دادن آنها و غلغلک نمودن افکارشان است. جریانی که شاهین نجفی آن را "شر و اشرار" می نامد، برخوردی تیزبینانه، شاعرانه، ساختارشکنانه، ادبی و منطقی با مسائل و معضلات اجتماعی و فرهنگی دارد.

دیروز، در مصاحبه ی شاهین نجفی با بی بی سی فارسی، جمله ی پایانی مجری برنامه، به نظرم پاسخ خیلی ها را داد که فکر می کردند با ناسزا یا تهمتِ توهین زدن به شاهین و آهنگش، می توانند شخصیت او را تخطئه کنند:

"اثری که شاید بخاطر تابوشکنیش مهجور می ماند، به لطف مخالفانش حالا همه جا شنیده می شود"...

پس از مخالفان نابخردمان متشکریم!

در این زمینه، به نظرم، کیهان لندن، کامل ترین و جامع ترین مقاله را آورد (از اینجا بخوانید)

سروش سکوت
22 اردیبهشت

چهارشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۲

شاهین، شاعر ِشر ِشلاق زده بر شعارهایِ خیرنمای توخالی جهان



شاهین نجفی، اصلا نیاز به هیچ دفاع یا ابراز عشق و علاقه ی امثال من ندارد. هرچند نمی توانم این حس درونی و بیرونیم را به شاهین پنهان کنم، اما ترجیح می دهم ناگفته ها و گفته های هماره مشترکمان را به زیرین ترین لایه های درونیمان بسپارم. شاهین برای من حکم برادر را دارد؛ بی هیچ تعارف و تمجید و بت سازی و اسطوره تراشی و این حرف ها...

شاهین، سقفِ سوراخ ِ ساختار را تحریک به فروریزی می کند. شاهین مُهر ِ مُهمل ِ ممنوعه را ترغیب به محوشدگی می کند. شاهین شعر ِ شب های گریه آورمان را بازگو می کند. شاهین بر همه ی بودن ها و باید ها، آبِ نبودن ها و نباید ها می ریزد و بر همه ی نبودن ها و نبایدها، بادِ بودن ها و بایدها را می وزاند.

برای من، که جوانی هستم هم نسل و هم درد و هم طبقه و هم جایگاه شاهین نجفی؛ از محیطی که فقر فرهنگی و مغزشویی تمام عیار اولین چیزی بود که دیدیم، ناخودآگاه در برهوت سرسپردگی ها، از آغاز دل سپردم به آهنگ های سنتی ایرانی و شعرهای کهن پارسی!

گوشه نشینی و عزلت و تنهایی، یار غارم بود. به ذهنم تلنگر خورد که پرسشگری و کنجکاوی را در تنهایی های تن هایم، تمرین کنم. این شد که حتا طعم ِ تلخ و تندِ مذهب، این خشن ترین و احمقانه ترین دستاورد بشر خداباور و خدایانِ دروغین ِ بشری را نیز چشیدم، اما هرگز بار آن را نکشیدم و مذهبی نشدم و نماندم، کتاب خواندم و در جوی بغض آور بر تمام تابو های دور و برم، تیغ ِ تحقیر و تخریب زدم. آری، ویران کردم، هرچند خود ویرانگری نیز بخش جدایی ناپذیر آن بود...

وقتی با صدای پر از غم شاهین آشنا شدم، سال آخر دانشگاه بودم. دنیایمان با شاهین نادیده، دو نفری شد. او هر چی میگفت، هضم می کردم.

او تاریخ انگشت شماران تابوشکنان و دست گذاران روی ممنوعه ترین ممنوعه ها را تکرار کرده بود. شاهین با تک تک شعرهایش بیشتر مرا به کتاب خواندن، خرافه ستیزی، خردگرایی و انسان محوری فرا می خواند...

آری، شاهین شری است که به همه ی خیرهای دروغین می ارزد. امیدوارم قدرت فهم و استواری ماندن در کنار شرها را داشته باشم. با شر شاهین نخست بر پیکر زندگی گوسفندیمان تازیانه ی آگاهی می خورد و سپس شر، جهانِ شعار زده را شاعرانه می کند.

در راهی که شاهین رفته و اشرار واقعی شاهین-بال (نه مگس های معلوم الحال و مرغان خانگی کوته-بال!) قدم در آن نهادند، برگشتی نیست. جهان پیرامونی، سیلی ِ سکوت در برابر کثافتها و جنایتها خورده و سرزمین سردمان، از همه جای جهان بیشتر، در سیلابِ فروپاشی فرو رفته، بی شرفی، شرافت را خورده!...

راه ما، راه برگشت دار نیست. در این راه خون های زیادی ریخته؛ از هدایت تا کسروی، از فرخزاد تا رافق تقی...

رهرو این راه را، اشراری شامل می شوند که خود را برای پذیرش همه گونه ناسزا و دشنام و داوری و بیدادگری و خط کردنی آماده کرده اند، از شیطان پرست و مبلغ خودکشی خواندن، تا بی دین و مرتد و ملحد نامیدن!...

* * *

زیاده نویسی نکنم. قصد این قلم زخمی در اینجا، بحث سر آهنگ آخر شاهین نجفی –نقی- است که چنان دست روی زمخت ترین تابوی چهارده سده پیش گذاشته و پایه های لرزان ساختارها را لرزانده و صف گوسفندها را بر هم زده که، یورش بردن ها از اسلام پناهان مثلا آزادی خواه تا باندهای ولی فقیه هم خشم خود را از این تابو شکنی بزرگ شاهین نجفی نشان داده اند.

خبرگزاری امنیتی-حکومتی فارس، پس از خشم و ترس ابلهانه و کودکانه ی دیروز خود از این کار بزرگ شاهین، امروز نیز خبری را منتشر کرده که طی آن یکی از آخوندهای "مراجع شیعه" بنام "صافی گلپایگانی" "حکم ارتداد" شاهین نجفی را صادر کرده است و یک گروه مزدور ولایی هم پذیرفته اند که این جنایت را انجام دهند.

قصدم از این قلم زدن، ترسیدن یا ترساندن نیست، چرا که اشرار را با ترس بیگانگی است؛ فقط: شاهین تیزپروازمان، این شر اعظم و نماد تابوشکنی و انسانیت محضمان، راهش را درست رفته. در این برهوت خشکی فکرها و خشکه مذهبی ها، فردی چون شاهین را باید، همدلی و همراهی کنیم.

نگذاریم وحشی ها و سگ های هار دیوستان الله، نقشه ی شومی را که امثال فریدون فرخزاد را به کام آن کشاندند، اجرا کنند.

با تمام وجود و تهِ تهِ نفسمان، پشتیبانی خود را از کار بزرگ شاهین نشان دهیم و از مرگ و کشته شدن نهراسیم، آنسان که شاملوی بزرگ گفت: 

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با روئی پی افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

آهنگِ ماندگار و جاودانه یِ "نقی" از شاهین نجفی:


سروش سکوت
20 اردیبهشت 91
ایران

جمعه ۲۷ آوریل ۲۰۱۲

مردم ایران، یگانه پاسبانان پارس دریا (به انگیزه ی 10 اردیبهشت روز ملی خلیج پارس)



خُروش خیزاب‌های نیلگونْ دریای پارس
بازتابی هست از نام غرورافزای پارس
تا به‌یاد آرد شکوه روزگار باستان
کی خلیج پارس از بیگانگان گیرد نشان
هم‌نوا خیزاب‌ها خوانند با من این سرود
باد بر هر چه نشان از پارس دارد بس درود
هم‌نوا و هم‌سُرا خیزاب‌های پُرخروش
می‌زنند ایرانیان را سربه‌سر بانگِ بهوش
یک‌زبان و یک‌دل و هم‌بسته و هم‌داستان
مرزها را با خردورزی زدایید از میان
پاک باید تا کنید آثار ننگین‌نامه‌ها
کرد آنچه پاره‌پاره میهن و از هم جدا جدا
سربه‌سر باشید مانند دماوند استوار
هم‌دل و هم‌آرمان و ایران‌زمین را پاسدار

سی و سه سال است که با روی کار بودن یک حکومت مرکزی نالایق و ایران ستیز، اساسی ترین و حیاتی ترین جنبه ی هر کشوری -تمامیت ارضی و یکپارچگی خاکی و آبی- بارها و به کرات، زبانی یا رفتاری، از سوی همسایگان فرصت طلب ایران، مورد تعرض، زشت خویی، گنده گویی و گزافه گویی قرار گرفته است.

کم شدن وحشتناک حق ایران در رژیم حقوقی دریای مازندران، دادن امتیازات هولناک اقتصادی و نفتی به کشورهایی نظیر چین و روسیه، برای هنوز زنده ماندن رژیم اسلامی روی لبه ی تیغ و پرتگاه سقوط احتمالی و اجتناب ناپذیرش، عقد قراردادهای ننگین نفتی با چین که از آنها با نام ترکمان چای دوم یاد می شود، بی ثباتی در مرزهای غربی (کردستان) و شمال غربی (آذربایجان) و جنوب شرقی (سیستان بلوچستان) و میدان دادن به طمع ورزی جدایی طلبان این نواحی و ده ها بلای خانمان سوز دیگر، نتیجه ی سی و سه سال اشغال ایران توسط جمهوری جهل و جنون اسلامی بوده و هست.

در این میان، آب ها، آب خیزها و آب خَست های(جزایر) هماره ایرانی جنوب کشور –خلیج پارس و جزایر سه گانه- با داشتن زیبایی ها و دارایی های فراوان، چشم و دهان طمع کشور شیخ نشین امارات را به درشتی و بیهوده گویی، گشاد کرده است.


بی گمان، دلیل اصلی چنین جسارات هایی، خود حکومت جمهوری اسلامی است، که با یک سیستم ضد مردمی و ایران ستیز و دارا بودن حداقل دیپلماسی بین المللی کارآمد، همه چیز و همه کس را علیه ایران بسیج نموده است.

تصور اینکه ایرانیان فکر کنند، با دست روی دست گذاشتن و امید یاری خواستن از قدرتی در غرب و خارج از ایران، بتوانند به آنچه می خواهند برسند و در عین حال تمامیت ارضی و مرزیِ آّبی و خاکی ِ سرزمین ایران، به دست و دستور آنان و یا بی لیاقتی و بی توجهی جمهوری اسلامی، حفظ شود، بسیار ابلهانه، کودکانه و بیهوده است؛ زیرا فارغ از هر شعار غرب ستیزانه ای، رُک و راست باید پذیرفت که مردم کشوری به نام ایران، به معنای واقعی "یتیم" هستند و برای دستیابی به آنچه لیاقتش را دارند اول و آخر خودشان باید عمل کننده و تصمیم گیرنده باشند. نه جَنگ علیه رژیم و نه جُنگ مذاکره با آن می تواند راهگشای دردهای وطن غریب ایران و مردمان غریب تر آن باشد.

در میان کش و قوس سیاست و سیاسی کاری ها، اما آنچه به من و شما و ما ملت ایران مربوط است، نه جنگ نه مذاکره نه اتم و نه این بازی های بیهوده ی ده بیست ساله است، بلکه آنچه در پیوند مستقیم با ما، خویشکاری تک تک ما و انگیزه ی ملی و فرا جناحی همگی ما است، "مرزبانی و پاسداری" از سرا و سرزمینمان است، که بی آن هیچ دموکراسی، انتخابات، رفراندوم، پادشاهی یا جمهوری بودن و سایر متعلقات و ملزومات سیاست و کشورداری، جایگاه طرح ندارد.

در حالی که حکومت پیشین در ایران، ثبات مثال زدنی را در منطقه ی خاورمیانه و خلیج پارس ایجاد کرده بود و شاه به عنوان عاملی وحدت بخش و کدخدامنش، به دور از هر تنش و تشنج، دیپلماسی قوی را در منطقه برقرار کرده بود و به جرات می شد به محمدرضاشاه لقب سالار منطقه را داد، که با بازپس گیری جزایر سه گانه ی ایرانی –ابوموسی و تنب های دوگانه- رویای فرصت طلبان را به کابوس بدل کرد و به قول دکتر علیرضا حقیقی: "اولین کسی که در دنیا تشخیص داد صدام حسین برای صلح منطقه خطرناک است شاه بود و شاه بود که برای مقابله با صدام حسین آن سلاح ها را خرید و ... موقعی که شاه جزائر را گرفت، همین مجاهدین خلق به او حمله کرده و اطلاعیه دادند که شاه بعنوان نوکر امپریالیسم جزائر سه گانه را گرفته است که در حمایت از عراق بود و در این رابطه بیانیه و کتاب آن وجود دارد، باز پس گیری جزایر سه گانه که بعد از خاتمه اشغال نیروهای انگلیسی انجام گرفت، موقعیت استراتژیک ایران را در تنگه هرمز ارتقا بخشید. امری که نیروی دریایی ایران از آن به خوبی بهره می برد..." و همینطور به گفته ی ناخدا میمند: "کنترل تنگه هرمز و عبور و مرور کشتی ها و تسلط استراتژیک بر خلیج فارس از نتایج مثبت باز پس گیری سه جزیره مهم تنب کوچک، بزرگ و ابوموسی بود"

با همه ی این اوصاف در دوره ی کنونی و با وجود یک حکومت مرکزی ضعیف و غیر ملی که پشیزی برای تمامیت ارضی ممکلت قائل نیست و به جای آن به حفظ خود از سقوط می اندیشد، تصور اینکه ایران دچار تجزیه و جنگ های جدایی خواهانه ی شورشیان مرزی نشود، ساده لوحانه است.

این روزها که باز تنش در مرزهای پرگوهر ایران بالا گرفته، مجریان و برنامه سازان رسانه های پارسی زبان مانند بی بی سی انگلیس و صدای امریکا، با این بهانه ی مضحک که رسانه یشان بی طرف است! به جدایی طلب ها یا دشمنان حفظ تمامیت آبی و خاکی کشور میدان می دهند. باید از این افراد پرسید: آیا صرف کار کردن در یک رسانه ای که نه اهداف ملت ایران بلکه اهداف کشور مطبوع را جلو می برد، توجیه کافی برای نادیده گرفتن تمامیت ارضی ایران است؟ پس تکلیف ایرانی بودن چه می شود؟!

در چنین شرایطی، خویشکاری و وظیفه ی به برو برگرد همه ی ایرانیان در هر جای جهان پاسبانی زبانی، نوشتاری، کرداری، اعتراضی و به هر شکل دیگر در راستای حفظ یک پارچگی مرزی آبی و خاکی ملی است. هیچ کس نباید به این زمینه ی حیاتی، نه کمتر و نه بیشتر رضایت دهد...

روز دهم اردیبهشت ماه، روز ملی خلیج همیشگی پارس، هم با هم هم صدا و هم دل و هم آرمان، در هر جای جهان که هستیم (در ایران: تهران، خیابان ظفر، روبروی سفارت امارات)، مرزبانی و پاسدارای وجب به وجب سرزمین ایران و شاخآب پارس و آبخَست های سه گانه را فریاد بزنیم. این روز خجسته باد...

سروش سکوت
8 اردیبهشت 2571

اسناد محکم خلیج پارس


دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۱۲

نامه ای به دوست نقاشم در ایران



اگر من به عنوان قیافه پنهانی انسانی باشم تو به عنوان یک نقاش شاعر قیافه ی آشکار انسانی هستی ، مرا ببر به ایران ، به دور دستها تا آنجا که میتوانی مرا ببر یعنی از زندگی بی ربط منحوس تحمیل شده طرحی بریز ، کلمات چامه های تو رنگها هستند و مال من سنگها ، بر تارک تخیلات شاعرانه من و تو یک چیز حاکم است فریاد خاموش !!

اولین طرح چه منظره دردناکی ! فاجعه یست متحرک . از زندگی آسمانی دست پرورده ی خاکی ! دختر بچه یست که فکر میکند آنقدر بزرگ شده که نان آور خانوادش باشد . این طرح را ساده بریز طرح این بچه ی احتیاج را در آستان گذشت تاریخ بگیر تلاش کن جنبنده ای در طرح نباشد برای اینکه بر حسب آزادی مطلقی که دارد هر گونه جنبش که آرامش گورستان را بهم میزند قدغن است . به این روی این در دورانی که آدمها نمی جنبند جنبیدن سنگها زیادی شکر خوردن است !

مرا ببر به جایگاه علف های هرزه بیابانیکه حاکم بر سرنوشت گرسنه هزاران انسان است ... نام آن ملک هزاران ساله سیستان و بلوجستان است ... طرح را طوری بریز که زمینه اش کاملا پیدا باشد ببین چه زمینه وحشتناکی ! فقر خانمان سوز ... گله های بی چوپان ... زمین های بی علف ... نه دیگر نکش میدانی چرا ؟ برای اینکه آسمان این دو قسمت خاک ما بهمین بی رنگیست !!!

مرا ببر به پایتخت ، طرحی بریز از مردان باربر که برای یک لقمه نان کار چارپایان را انجام میدهد ... نان را بکش با همه ی حماقتش ، با همه ی بی زبانیش مسئله روز است ... از مردی که دو دست خالی از نانش را به سوی آسمان بلند کرده ، نمیدانم در آسمان گندم میکارند ؟ اگر نمیکارند چرا این مرد وا خورده از آسمان نان میخواهد ؟

بکِش ، از درد نگاه گرسنه ی کودکان کار در کوره های آجر پزی دستمالی که به سرش میبندد را سایبان آفتاب زندگی بد فرجامش کرده تا کسی متوجه نشود با چه سوزی ، عصاره ی جگرش اشک های سرگردانش را به این اجتماع پست تحویل میدهد...

از مردان و زنان نه جوانان را بکش که انتقام یک نظام غلط را احمقانه از هروئین و فحشا میگیرند ، نه نکش اینها خودشان طرح هستند بگذار همینطور طرح بمانند ...

ماه شخصیت کاذب گذشته اش را از دست داده -آسمان با همه ی شکوهش بخاطر دروغ هائی که تا کنون به زمین گفته ماتم زده بپای زمین افتاده است !

عشق ، عشق پشتیبانی افلاطون را از دست داده و در نهایت خفت کار تفسیر شهوت نیمه شب خیابان های سرمایه را بعهده گرفته است !

دوست من تو نقاش هستی ، طرحی بریز از مسخرگی شرافت ساخت کارخانه ئی به نام عدالت و آزادی !

طرحی بریز ازاشک یک مادر بر گور فرزندش ، قامت شکسته ی پدر ، تنهائی برادر ، قلب شکسته ی دلبری ... با اشک و رنگ ها فریاد آنها را منعکس کن

طرحی بریز از یک شکم منتظر به زایش و در آن طرح اشک نگران دختری آبستن را نشان بده که نمیداند میتواند اورا نگه دارد یا او را رها کند ؟!

تو که نقاشی ، رنگها را دور بریز ... قلم را ساده با هوای مسموم دنیای ما آشنا کن آن رنگها و چند قطره اشک ...

طرحی بریز از دو رنگی ها ، نا مردمی ها ، نا مردی ها ... و اگر خواستی نامی برای این طرح بگذاری ، بگذار : چند نقطه !...

سری به زندان ها بزن ، قلم را به اوین بکش ، چه میکشی ؟ با خودت رنگ سرخ داشته باش چرا که آنجا همش سرخ است ، فریاد ها را چه رنگی میکشی ؟

اندوهگین شدی نقاش ؟ کمی آنطرف تر در همان تابلو زنان را نشان بده فقط چشم هایشان را ... در انتظار ! چشم ها همیشه از انتظار حرف میزنند ، چشم ها را بکش.

کاش میشد همه ی اشک های ریخته شده را نقاشی میکردی ... آنجا اشک ها رنگ سرخ دارند   

طرحی بریز از یک مادر ، نه یک مادر ایرانی که همیشه پیکری دونیمه است ، نیمی در زندان اوین یا هر زندانی دیگر مگر فرقی میکند کدام زندان ؟
طرحی بریز و فریاد آن مادر را مجسم کن که با هیچ زبانی نمیتواند به حاکمان بفهماند که مرا در هر طرف که نگه دارید نیمه ی دیگر من آنطرف دیوار هاست...

من هم پای پسرم را دوست دارم و هم سرش را ... سرش را بخاطر شب هائی که روی زانویم میگذاشت و پاهایش را بخاطر شب هائی که سر به زانویش میگذاشت ...

برو به یک جای گمنامی شهری ، روستائی که هیچ احمقی بنام مرز از هیچ دیاری جدایش نکرده ... در آنجا سراغ گمنام ترین را بگیر و نوزادترین را طرحی بریز ...

از دنیا به شکل یک پستانک سپس آن طرح را به لبان دنیا نادیده ی آن نوزاد بده ... بگذار آن پستانک یعنی طرح دنیا از همه رنگ باشد ...

آخرین طرح را بریز دوست نقاش من ، هر چه میگویم در آن جای بده ، چشمی منتظر باز شدن یک در... ناقوسی منتظر یک مرگ ، مرگ دیکتاتور ، مشتی گرسنه یک لقمه نان ... و هزار خروار گندم درو نکرده ...

و یک میز-گرد ... قیافه چند سیاستمدار ...
یک کاسه ماست سیاه ! و یک کاسه ماست سفید ! و یک نشان پرسش و زیر تابلو بجای من بنویس :
پایان این چرا ها ، چراگاه ابدیت است ! ...


"شیلا فرهنگ"

بنام انسانیت...


 
بخاطر فریاد خاموش ناله ها

خون راکد دل لاله ها

از مرگ انتظار

بخاطر یک لبخند در هر لب هر عشق

بخاطر هر خروسی در هر روستای گمنام

روستای تیره بختی که فریاد خروسش

پژواک ناله ی محکوم به چوبه هاست

بخاطر شکوه آسفالت خیابان ها

که بار سنگین شکوه مسمومش

بر دوش چوبه هاست

بخاطر نجات شرافت های بیگناه

از بستر فحشای محتاج به شرافت...

بخاطر طبیعت که سرا پای هستی اش

امید است، عشق است ، ناز است و لطافت

بخاطر پرهای کبوتر گم کرد...

و کبوتر های پا شکسته بی پر

بخاطر انسان

بنام وجدان

بنام انسانیت

انسان را از زندگی و زندگی را انسان نگیرید ...!


"شیلا فرهنگ"

دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲

نوروز ماندگار است تا ایران پایدار است



کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیاده است در آن حق و ستمکار سوار
زیر خاک است گل، زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و دیوار
سرنوشت همه بازیچه ی مشتی عیار
آخر ای هموطنان
سال تان باد به صد سال فرحبخش
هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟!
دیده به هر سو که بیفتد سایه ی فقر سیه کرده زمین
زن غمین، مرد غمین، بچه غمین، پیر غمین
وه، که تا سرتاسر این ملک ستم دیده ی زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار

نوروز، کهن ترین جشن کهن ترین همبودگاه و تمدن جهان است.

جشنی که خاور و باختر و توران و ایران و انیران نمی شناسد.

همه به آن دل می بندند و از آمدنش شادان می شوند.

اگر سالگشت زمان –نوروز- این والاترین و قشنگ ترین جشن ملی و جهانی را با یک همنوازی و ارکستر آواها و صداها و شنیدنی ها و رنگ ها و نگاره ها و دیدنی ها مانند کنیم، بهار، آغاز دیگر-گشت شگفت زمین و زمان بیدار-باش بهاری از خفتگی و خمودگی زمستانی رستنی ها و روییدنی ها را باید فرنشین، سرپرست و رهبر این هم نوازی و ارکستر بنامیم.

فرهنگ ایرانی، آمیزه ی زیبایی ها، دوستی ها، شادی ها، برابری ها و مهربانی هاست.

درون مایه ی این فرهنگ، شادی و جشن است؛ جشن از ریشه ی "یسن"ِ اوستایی، "شادی اندیشه برانگیز" و همراه با سامان را می رساند.

نوروز، سالار جشن های ایران آریایی و همه ی مردمان با فرهنگ و صلح جو و انسان دوست جهان است.

نوروز، یار دیرین و دیرپای بهار، لبخند سرشتی جهان زیبای زمینی است.

(بشنویم سروده ی "ای بهار نورسیده، با من از ایران بگو" از بانو هما ارژنگی با صدای خودش: )

نوروز و بهار، چه زمستان سرد و زمهریر سخت و شب های دراز بخواهد و چه زمستان-ستایان و شب-پرستان، کوردلانه و تاریک منشانه بخواهند یا نخواهند، می آید و در سرشت، آزمونِ استواری در برابر افتادگی ها، فریادها حنجره ها هوارها در برابر سینه ها سیل ها سکوت ها و شادترین آرمان ها در برابر غبار غریب غم ها است.

نوروز و بهار، استاد ناامیدان برای امیدواری و امید-دهنده ی زندگی-بخشی و قهرمان دشمن-ستیزی و دشمن مرگ-اندیشی است.

پیام اندرونی دیگری نوروز بهاری و بهار نوروزی، صلح-اندیشی و باور به آرمان آرامش جهانی است.

تخت جمشید، سینه ی هنوز تپنده و تابان و بی تاب و بیدار سرآمدان برگزاری نوروز، نگاره هایی را بازتاب می دهد که در آن نمایندگان سرزمین های گوناگون کشور بزرگ ایران (ساتراپی ها) پیشکش ها و دهش های نوروزی خود را با لبخندی بر لب و شادی در دل، به پیشگاه شاه مرکزی، می آورند.


همه چیز بوی دوستی و مهر می دهد، شمشیر و شرارت و خشم و خشونت و جُنگِ جَنگ بر سر دارایی ها و چشم دوزی به آنها هرگز دیده نمی شود.

نوروز، که چکیده ی فرهنگ شاد ایران است، شالوده اش صلح و دوستی و بازتابش در تخت جمشید هنوز روشن ترین گواهی است.

(بشنویم "نیایش نوروزی" را با صدای بانو هما ارژنگی: )


* * *

 شگفتا که با این همه زیباگویی، آنچه به فرزندان سرزمین سرآمدان و آورندگان این همه زیبایی و شادی و دوستی رسیده، غمی است که از قلب ها خون چکان است.

هنوز بلبلان بیدل از بهار دلکش می سرایند و مرغان سحر ناله سر می دهند، اما بغض هم چاشنی آوازشان می شود. حتا اگر بغض ها را ببلعند صدایش غم را از چامه و چکامه و ترانه می تکاند.

"بهار دلکش" و "مرغ سحر" را هنوز مردمان بیدار دل ایران زمین بزرگ زمزمه می کنند، چرا که مردمان آبادیمان، هنوز در تشنگی یک جرعه شراب آزادی و آرامش اند.

سینه ی بی تابِ یعقوب-وار ِ یوسف-ندیده ی مادران و حدقه ی چشمان بر حلقه ی در سپید و مات مانده ی کودکان انتظار؛ جاهای خالی کنار خوان های هفت سین؛ هفت سین هایی که به سین سکوت هم آراسته می شوند. سکوت از...

زندان ها، دیوار ها، دارها، مرگ ها، گورستان ها، جوان مردهای جوان مرگ، غربت ها، فرقت ها، انتظارها، ندیدن ها، نداری ها، گرسنگی ها، حسرت ها و غبطه ها، شرمندگی ها، بغض های فرو خورده شده با شکلات، فرو بلیعدن ها، خنده های زورکی، شادی های الکی، گریه های پنهانی... سین های ناخواسته ی سفره ی نوروزی هستند که ایرانیان را هنوز در ایران مانده در بند می رنجاند.

اما شاید، آینه و شمع هفت سین، امیدی را بازتاب دهند:

گر سوختنم باید، افروختنم باید...
ساختنم نشاید! پذیرفتنم نباید...

خویشاوندی ناخجسته و ناگسسته ی ایرانیانِ در سرشت شاد و ایرانِ در آمیخته با جشن، با درد و داغ و درفش، همزاد بیدادگری بیگانگان از تازیان تا نازیان اسلامی است، با این حال ناله و فریاد و ویله از بیدادگری ها، با افزار جشن ها، پیروزی ها برای ایرانیان آورده؛ بخوانید گفتار زیر را:

"وقتی که سپاهیان «قتیبه»، سیستان را به خاک و خون کشیدند، مردی چنگ نواز، در کوی و برزن شهر –که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنایت های «قتیبه» قصه ها می گفت و اشک خونین از دیدگان آنان که باز مانده بودند، جاری می ساخت و خود نیز، خون می گریست... و آنگاه، بر چنگ می نواخت و می خواند:

«با این همه غم،
در خانه ی دل،
اندکی شادی باید،
که گاهِ نوروز است...»"
* * *

نوروز نزدیک است و همه جا حتا در دل های زندانیان سیاسی بازتاب می یابد تا باور به پایان شب و سرما و خواب را همچنان زنده نگه دارد.

جای همه ی آنان، حق طلبان و آزادی خواهان که زبانشان را به نیشتر آزادی بر سر اهل استبداد کوباندند، خالی اما سبز سبز و بهاری بهاری است. و مگر می شود فراموششان کرد؟

و دوستی نوشته بود:

"نوروز بر پدران شرمنده از خانواده هم فرخنده باد!"


نوروز ِ درونمان، آنگاه جلوه و جلا  می یابد که به ندای درون و وجدانمان گوش بدهیم و چشمان کودکی را از شادی درخشان و خندان سازیم...

نوروز، جشن پایداری در برابر تیرگی ها، بیداری در برابر ستم ها، باور به پیروزی گریز ناپذیر روشنایی بر تاریکی ها و افروختن کورسوی امید در دل تاریک ترین نومیدی ها، بر همه ی انسان های حق دوست، انسان باور و صلح جوی جهان به ویژه ایرانیان و پارسی زبانان شاد باد...

نوروز پایدار است تا یک جوانه باقی است... .
ستم ناپایدار است تا ایران زنده است...

===


سروش سکوت
نوروز 2571 ایرانی شاهنشاهی
(1391 خورشیدی خیامی)