۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

اسلام، زنان را "جنس کالایی" می داند نه "جنس انسانی"





بر اساس گزارش رسانه های حکومتی، علی خامنه ای، سرکرده ی جریان عفونت زای "جمهوری اسلامی" امروز در دیدار با "زنان فعال در عرصه های حوزوی و دانشگاهی و..." به جایگاه والای!! زن در اسلام و جمهوری اسلامی اشاره کرده و "گفتمان غرب در خصوص زنان را تهاجمی، سیاسی، حساب شده و مبتنی بر التذاذ جنسی مرد خوانده که به سمت سقوط، انحطاط و سرافکندگی است!!... وی با اشاره به نگاه یكسان اسلام به زن و مرد از لحاظ انسانی افزود: از دیدگاه اسلام هریك از زن و مرد به لحاظ خلقت، ویژگیهای خاصی دارند اما از لحاظ حقوق انسانی و اجتماعی و ارزشهای معنوی و سیر تكامل معنوی، هیچ تفاوتی ندارند."!!! (متن اصلی)

علی خامنه ای که خود را نماینده ی جانشین الله در زمین می داند و اینگونه از موضع امر و نهی، دروغ پراکنی و چرت گویی می کند، بسان همان بافته های زن ستیزانه ی قرآنی، نگرش وحشتناک این ایدئولوژی خطرناک را به زنان تحمیل و دیکته می کند.

یکی از سوره های قرآن بنام "نساء" به معنی زنان است که در آن اتفاقا بیشترین توهین ها به زنان شده است. سوره ی نساء، مانیفست کلی اسلام در مورد زنان است و دیدگاه و جهان بینی این ایدئولوژی را بتمامه درباره ی زن آشکار می سازد.
معمولا اسلام پناهان کوشیده اند با تفسیرهای دروغوندانه، ترجمه های مغرضانه و ماست مالی های ماله کشانه، متن این سوره را به گونه ی دیگری نشان دهند.
در این میان و از بین 176 آیه ی سوره ی نساء تنها به دو آیه و دو اصطلاح قرآنی در مورد زنان اشاره می کنم؛

1) زنان مُحصَنَهَ یا شوهردار: در آیه ی 24 این سوره از "المُحصَنات" یعنی زنان شوهر دار یاد شده است. این کلمه در فقه اسلامی به نوعی از زنای دوگانه نیز اطلاق می شود (زنای محصَنَهَ در برابر زنای غیر مُحصنَهَ) که در آن مردی با زنی شوهردار به زعم "شارع مقدس!"، "رابطه ی نامشروع و خارج از ازدواج" برقرار میکند که حکم آن هم به زعم بیشتر فقها، سنگسار نمودن زن است. (این مجازات به تازگی در لایحه ی مجازات اسلامی در ایران کاملا" به "علم قاضی" سپرده شده است که در سیستم قضایی سرسپرده ی ایران امکان دخل و تصرف های غیر وابسته در آن صد در صد است و البته برای تلبیس آن، مجازات مرگ و اعدام را جایگزین سنگسار کرده اند؛ ولی به هر روی، کشتن و جان ستاندن، کشتن و جان ستاندن است؛ خواه با سنگ و سنگسار؛ خواه با دار و اعدام!)
این آیه، مانند سایر آیات و حتا سایر سوره های قرآن، خطاب به مومنین و مسلمین مرد است (یا ایها الذین آمنوا / با صیغه ی مذکر مخاطب) الله کذایی خطاب به مردان مؤمن می گوید: زنان شوهردار بر شما حرام هستند؛ مگر زنانی که "مالک"ِ آنان شده اید. این زنان نه تنها بر شما حلال هستند و حکم اموالتان را دارند، که حتا فریضه، وظیفه و دستور الهی (=کتابَ الله / الفریضةٌ) چنین مقرر گردیده است. در صورتی که این زنان پاکدامن باشند و زناکار نباشند، می توانید پس از متعَهَ (=ازدواج موقت و صیغه) آنان را از آنِ خود کنید (=أُجُورَهنَّ).
و در پایان همین آیه، تنها شرطی که برای مردان در قبالِ "زنان ِ شوهردار ِ مورد ِ تَمَلُّک" گذاشته شده، این است که مَهریه ی(=هزینه ی تملک) آنان را بپردازند!
همین یک آیه را می توان مانیفست قرآن و اسلام در مورد حقوق نداشته ی زنان و بی ارزش بودن آنان در این اهریمن آیین دانست:
الف) زن، مانند کالایی زنده است که عقل، قدرت تمیز و اختیار و انتخابی از خود ندارد؛ بلکه مانند سفیهان (=دیوانگان)، یتیمان و صغیران که در سلسله مراتب فقه اسلامی به دلیل نداشتن قدرت تمییز و قوه ی تشخیص ناقص العقل و نیازمند قَیّم و کفیل هستند، جز ماترک، املاک و دارایی های مرد محسوب می شوند! این خوشبینانه ترین نگرش اسلام و قرآن به زنان است. و وقتی با روایات، آیات و احادیث دیگری در مورد "گناه اولیه" و گناهکار بودن ذاتی جنس مونث و زن و فریب آدم توسط حوا همراه می شود، پازل "هیچی بودن" زنان در این ایدئولوژی مخرب تکمیل می شود.
ب) در تاریخ اسلام از غنایم جنگی به عنوان املاک شخصی جنگجویان و فاتحان مسلمان یاد می شود. غنایمی که شامل اموال منقول و بی جان مانند زر و سیم و جواهرات و پارچه و اسباب و وسایل و نیز اموال جان دار مانند اسب و چارپایان و نیز کودکان و زنان می شده است. که از کودکان به عنوان برده یا حتا غلام بچه (تعبیر قرآنی-بهشتیش "غِلمان" به معنای بچه های زیبارویی که از آنان کامجویی جنسی می شود در کنار "حور" که به زنان زیبا روی بهشتی اطلاق می شود!) و از زنان نیز به عنوان کنیز استفاده می شده است. کنیز (= از ریشه ی کنیچ در زبان پهلوی به معنای دختر ظریف و زیبا که پس از حمله ی مسلمانان به ایران مُعَرَّب شد و بار معنایی خود را از دست داد و به معنی برده ی زن استفاده شد) از آنجا که اعراب آن زمان، اکثر اوقات را در جنگ و جدال حتا بر سر چیزهای کوچک می گذراندند، پدیده ی تَمَلُّکِ زنانِ شوهردار هم به همان اندازه عادی و عادت بود و چنانکه الله کذایی هم در قرآن کذایی یادآور شده، این کار تکلیف، فریضه و وظیفه ای بر دوش مسلمین و مومنین بوده است!
ج) این آیه حتا بین "المحصَنَات" یعنی زنانِ شوهردار ِ موردِ تملّکِ مومنین نیز دست به گزینش و دسته بندی زده است: زنان پاکدامن و زنان زناکار!! و مؤمن ِ مسلم تنها تشویق به مُتعَهَ و اجیر کردنِ زنانِ شوهردارِ موردِ تملکِ پاکدامن شده اند و از زنانِ شوهردارِ موردِ تملکِ زناکار برحذر داشته شده اند!!

2) زنانِ ناشِزَهَ یا نافرمان: این اصطلاح فقهی اسلامی در آیه ی 34 سوره ی نساء ذکر شده است؛ توضیح و تعریف آن را از ابتدای همین آیه می توان به آسانی دریافت: "مردان سرپرست زنان هستند (=قَوّامون) زیرا الله بعضی را بر بعضی دیگر برتری داده..." این اللهِ کذاییِ ذاتا" نژاد پرستِ مستبدِ دیکتاتور ِ اهل تبعیض، در ادامه ی همین آیه، زنان را به خاطر "نان خور بودن"ِ از اموال مردان، به دو دسته تقسیم بندی می کند: فرمانبردار (=قانتات) و نافرمان و مُتَمَرِّد (=نُشوز) و ملاکِ پاکدامن (=صالحة) بودن آنان هم همین فرمانبرداری آنان است. در ادامه ی همین آیه، اللهِ حکیم علیم کبیر!! برای زنان نافرمان یا ناشِزَةَ کیفر و مجازاتشان را بر می شمارد -حتا بدون همان محکمه و دادگاه نیم بند اسلامی!!- سلسله مراتب مجازات زنان نافرمان توسط شوهران و مالکان:
اول: ترساندن و بیم دادن (=تخافونَ) این زنان است؛
دوم: پند دادن و موعظه نمودن (=وعظوهنّ)،
سوم: پشت کردن و روی گرداندن مردان به زنان در بستر (=اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ)
و در نهایت: زدن (= والضربوهنّ) که این زدن هم بر مبنای کتاب های فقهی مانند من لایحضر الفقیه باید تا سرحدی باشد که زنان دچار خونریزی نشوند! یعنی مرد میتواند زن را جوری بزند که حتا جمجمه ی سرش کبود و دچار ضربه مغزی شود فقط شرطش این است که از بدن زن خون نیایید!...

* * *

هر جای این ایدئولوژی عفونی را که باز و واکاوی کنیم، چرک و عفونت از آن بیرون می زند. برای هر یک از این آیه ها و سوره ها و روایت ها و حدیث ها و گفته ها و بافته ها و منویات اسلامی-قرآنی می توان مثنوی هفتاد من را نوشت. مثنوی-ی هفتاد مَنی که حتا نیاز به توضیح و شفاف سازی و نتیجه گیری هم ندارد و هر انسانی که "انسانیت شناس" است، می تواند بوی گند این گندآب را ببوید و استشمام کند. گندی که حتا با لای روبی و پیرایش بخشی از آن هم نمی توان، زنگارش را زدود و امید و خیال خامی به پاکی و پیراستگی آن از پلیدی و پلشتی بست!...

سروش سکوت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

کارگرانِ کوخ نشینِ شرم بر جبین



 
در حالی تقویم روز یک می (11 اردیبهشت) مصادف با روز جهانی کارگر را نشان می دهد که بیان شرح حال این ستمدیده ترین و مظلوم ترین قشر اجتماع مخصوصا در سرزمین در بند خودمان، نه به تمامه قابل بیان است و نه شنوندگان و مخاطبان این شرح حال یارای روبرو شدن کامل با زوایای زندگی نابود شده ی کارگران را دارند!

آنکه در ایران زندگی میکند، به ویژه در همین یک سال و چند ماه اخیر به خوبی میداند که باوجود شرایط وخیم اقتصادی، تورم، رکود، گرانی، بیکاری، سقوط شدید ارزش ریال و... حتا خانواده های متمول و متوسط به بالا هم دیگر نمیتوانند کفاف خرج و مخارج سنگین زندگی را بدهند.

ایران امروز، به ویژه، تبدیل به جهنم کارگران شده است. زحمت کشانی که بدون و بدور از هر سلامت و امنیت و رضایت شغلی، سخت ترین کارها را با کمترین درآمد درحالی انجام میدهند که حتا از همان اندک حقوق هم محروم میشوند و بسیاری از آنان چند ماه حقوق معوقه دارند.

کماکان، صدای کارگران نیز مانند دیگر اقشار جامعه سرکوب و خفه می شود، همچنان کارگران از داشتن سندیکای مستقل که خواست هایشان را دنبال کند و یاورشان باشد، بی بهره اند. به طور روز افزون بازداشت و فشار بر فعالین عرصه ی کارگری از سوی حکومت دنبال می شود.

فاجعه ی تلخی که بر گلوی اقشار کم درآمد و کارگران جامعه ی ایران فشار وارد میکند، به سفره های کوچک آنان رسیده است. با چند برابر شدن قیمت ها، اضافه کردن صد هزار تومان به حقوق ها در آستانه ی انتخابات رژیم و وعده های پوشالی و دروغین آنها، دردی از دردهای خونین کارگران دوا نمیکند.

شکاف و فاصله ی طبقاتی، امروز در ایران بیداد میکند، شمار بیشتری از جمعیت ایران حتا از طبقه ی متوسط بر اقشار کم درآمد و محروم افزوده می شوند و در این میان عده ی به خصوصی، بدون انفعال و پذیرش کوچک ترین مشکلی، راحت تر از قبل ثروتمندتر می شوند؛ کسانی که به نوعی با سیستم وصل هستند و برای حفظ وضع موجودشان حاضرند هر عمل شنیعی را هم انجام دهند. برآیند فاجعه بار این بحران چیزی نیست جز فقیرتر شدن افراد جامعه، محرومیت از نیازهای اساسی انسانی (خوراک، مسکن، پوشاک، حق حیات) افزایش ناهنجاری های اجتماعی، کاهش امید به زندگی و...

در حالی امسال نیز وارد روز کارگر می شویم که سال گذشته، جمهوری منفور اسلامی به سرکوب و فشار بر کارگران ادامه داد و در مهم ترین نمونه اش، کارگر وبلاگ نویس –ستار بهشتی- را پس از بازداشت و انتقال به بازداشتگاه فتا، زیر شکنجه به قتل رساند و موجی از خشم و واکنش های مختلف را نسبت به خود موجب شد. ستار بهشتی جوان زحمت کشی که حاضر نشد سکوت کند و یا با حکومت و شرایط فعلی کنار بیاید و ضمن کار برای به دست آوردن لقمه ای نان، اعتراضات خود را نیز در وبلاگ شخصیش بازتاب می داد، که حکومت همین را نیز برنتافت.

بهنام ابراهیم زاده یکی از فعالان کارگری نیز با وجود بیماری سرطان فرزندش، برای بازگشت به زندان تحت فشار است...

امسال هم مثل هر سال،سال خوبی برای بسیاری از کارگران کارخانه جاتی مانند نساجی مازندران، نیشکر هفت تپه، معدن زغال سنگ طبس و... نبود. اعتصابات و اعتراضات این زحمت کشان به حقوق های عقب افتاده نه تنها مورد توجه قرار نگرفت بلکه سرکوب نیز شد. کارگران دیگری در پی عدم امنیت محل کار و فراهم نبودن شرایط ایمنی در یزد در پی ریزش معدن کشته شدند...

حکومت زشت کار اسلامی، علاوه بر کارگرهای ایرانی، حق بسیاری از کارگان اتباع افغانی را نیز پایمال کرده است و این افراد را نیز از سطحی ترین حقوقشان بی بهره نموده است و بسیاری از آنان را در مرز کشته و یا تحت نام جرایم مواد مخدر و... اعدام کرده است... ضمن اینکه سقوط وحشتناک ارزش ریال پول ایران در سال جاری، تحریم ها و عدم مدیریت و واکنش صحیح رژیم در برابر این معضل ها، سبب شده بسیاری از کارخانه ها و کارگاه ها تعطیل شوند یا دست به اخراج کارگران خود بزنند.

در خارج از ایران هم اوضاع کارگران به ویژه در کشورهای جهان سوم و حتا در حال توسعه وخیم بود. در آخرین نمونه و در آستانه ی روز کارگر، ریزش یک ساختمان هشت طبقه ی تولیدی لباس در کشور بنگلادش، سبب فاجعه ی بزرگ و تراژیک انسانی شد که در آن صدها تن کارگر، قربانی بهره کشی و ضعیف کشی و حق خوری کارفرمایان سرمایه خوار سود جو شدند...

کارگرانی که از کارشان کاخ ها ساخته و سودها برده می شود و خودشان از کمترین امکانات زندگی بی بهره اند و چنین سرنوشت دردناک و غم انگیزی برایشان رغم می خورد. لباس های مارک داری که برای فروشندگان و تاجرانش پول، برای خریداران و پوشندگانش، فخر و برای تولید کنندگان و بیگاری کشندگانش کفن را به همراه دارد!

دنیای امروز، مخصوصا سرزمین در بندمان ایران، بیش از آنکه قربانی سیستمی تحت نام سرمایه داری باشد، قربانی نابرابری، رانت خواری و عدم تقسیم برابر امکانات براساس شایسته سالاری است. نفس سرمایه و سرمایه داری در هیچ جای دنیای نمیتواند مطلقا نادرست و رد باشد، بلکه باید سیاست تعدیل در آن لحاظ شود. باید سیستمی در جامعه ی ایران و جامعه ی جهانی حاکم شود که در آن اقشار متوسط بیشتر، اقشار فقیر و ثروتمند کمتر شوند. سرمایه گزاری و اشتغال زایی در اختیار طبقات کم درآمد گذاشته شود تا فرهنگ تولیدکنندگی به جا یا درکنار مصرف کنندگی صرف قرار گیرد. در عوض، مالیات گزاری و افراط زدایی باید برای طبقات مرفه و ثروتمند اتخاذ شود تا این گروه، پروای پولدار شدن بیش از حد را از سر بیرون کنند. تمام این برنامه ها باید هدف دراز مدت طبقه زدایی از جامعه ی انسانی را دنبال کند.

فراموش نکنیم که کارگران نه شعارهای سیاسی می خواهند و نه قول های کذایی، آنها عملگرایی میخواهند، شأن و رضایت و سلامت شغلی میخواهند، برابری طبقاتی می خواهند...

* * *

روز کارگر، تنها روز تقویمی است. بهانه ای برای به یاد آوردن بغض افرادی که شرافتشان از سرفه های سینه، پینه های دست، چروک های صورت و موهای سفیدشان پیداست. در جامعه ای که کارگر ستیز، زن ستیز، حق ستیز و انسان ستیز است؛ سرزمین در بند ایران.
روز غمگین کارگر مبارک!...

سروش سکوت
11 اردیبهشت 
(روز کارگر)
 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

خانم پروین فهیمی! آسان ترین راه خیانت به خون سهراب، رای دادن است!





چندی پیش و در پی مرور سایت ها، به مطلبی برخوردم از بی بی سی فارسی، با این تیتر: "مادر سهراب اعرابی: آقای خاتمی بیائید" که در آن خانم پروین فهیمی مادر سهراب اعرابی، از کشته شدگان حوادث بعد از انتصابات سال 88، طی نامه ای از محمد خاتمی خواسته بود که: "برای خارج کردن ایران از وضعیت کنونی و پیدا کردن راه نجات، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود!"

شاید این تنها نمونه از چنین در خواست هایی باشد که در میان خانواده های کشته شدگان به دست جمهوری اسلامی –حتا پس از انتخابات 88- می توان یافت و از این نظر جای شگفتی دارد!

واضح است که هر انسانی می تواند دیدگاه و درخواست خاص و مورد نظر خود را داشته باشد. اما اگر این انسان مادر یکی از جوانان از دست رفته و پر پر شده –بنام سهراب اعرابی- باشد و این درخواست شرکت یکی از افراد دخیل یا مرتبط با جنایت هایی از این دست در سال 78 و حادثه ی کوی دانشگاه –بنام محمد خاتمی- باشد! اینجاست که تضاد و تناقض روی می دهد و از همین روی باید به آن واکنش نشان داد و چیزی گفت و بهانه ی این کوته نوشته هم، همین است.

در اینکه خاتمی کیست و چیست، جمهوری اسلامی و رهبرش و انتخابات پوشالی مورد نظر و میل رهبرش چیست و کیست، آنقدر گفته و نوشته شده که تکرار آن به وقت تلف کردن می ماند. اما برآیند آن باز همان تناقض و تضاد و پارادوکس است: جمهوری اسلامی کجا و انتخابات آزاد کجا؟! خاتمی کجا و "راه نجات ایران عزیزمان کجا"؟!

اما کلامی چند با مادر عزیز ِ سهراب اعرابی عزیز:

خانم فهیمی! می دانم که شما مثل خیلی دیگر از مادران عزیز داغ دار این سرزمین، همراه جمعیت مادران داغدار و مادران پارک لاله هستید؛ مادرانی که در بین آن ها هم هم سن و سالان خودتان هست؛ مانند مادر اشکان سهرابی، مادر ندا آقاسلطان، مادر مصطفی کریم بیگی و... که جگر گوشه هایشان را چندی پس از آن انتخابات سیاه ِ خونین از دست دادند -انتخاباتی که بی گمان با من هم نظرید که اگر شور ِ سبز میرحسینیش نبود و بهانه ی ترکیدن بغض و خشم اعتراض خفه شده و خفقان خورده اش چیز والاتری بجز گزینش بین بد و بدتر می بود، نه سهراب، نه ندا، نه مصطفی، نه کیانوش، نه... پر پر می شدند- یا مادران دیگری که کمی از شما بزرگ ترند و داغشان تازه تر و شیونشان مظلومانه تر؛ مانند مادر کرد فرزاد کمانگر و مادر سالخورده ی ستار بهشتی (ستار بهشتی؟ حتما هم نامش را شنیده اید و هم آخرین مقاله اش را درباره ی انتخابات در جمهوری اسلامی خوانده اید! اگر نخوانده اید این لینکش) یا مادرانی که بیشتر از شما سالخورده تر و داغشان کهنه تر و جگرشان پاره تر و خونین تر است؛ مانند مادر اکبر محمدی -که همین کاندیدای برگزیده ی مورد نظر شما خاتمی در زمان مرگ فرزندنش در زندان، با وقاحت از جنایت رژیم در کوی دانشگاه حمایت کرد. مترسکی که آخر الامر نیز هیچ چیز نداشت تا به چهره و اعمال فریبنده اش بیفزاید جز گفتن این جمله که: "من تدارکات چی بیشتر نبودم!"- یا منصوره بهکیش، مادری که شش تن از عزیزانش را در دهه ی خون و جنگ شصت کشتند و الآن هم به او رحم نمیکنند و در آن سن و سال بارها بازداشت شده است.

خانم فهیمی گرامی! مادرانی چون شما زیاد هستند. جنایت های حکومت اسلامی درون ایران هم به سال 88، به احمدی نژاد و به خامنه ای محدود نمی شود و با هیچ قیچی عَدالتی!! نمی توان تاریخ پیش از 22 خرداد 88 را برید و نادیده گرفت یا هنوز بعد از این همه گفتن ها و نوشتن ها و تکرار اشتباه کردن ها آن را ماله کشی و ماست مالی کرد.

جنایتی که از سیاهی و تباهی و سرخی خونش، سراسر سه دهه و اندی این رژیم رنگین و ننگین است و جای ماندگاریش تا ابد و حتا پس از فروپاشی این حکومت بر تن مام میهن و هم میهن هست و خواهد ماند و فراموش و بخشوده نخواهد شد!

همانطور که گفتم شما می توانید و مختارید نظر شخصی خود را داشته باشید؛ اما با کمی تفکر می توانیم بفهمیم که دیدگاه و درخواست مورد نظر شما در تناقضی آشکار با استواریتان در احقاق حق گرفته شدیتان در قبال فرزندتان است. مطمئنم اگر امروز سهراب هم زنده بود، مثل خیلی از سبزهای آن موقع که دیگر حالا چه از نظر سنی و چه فکری بزرگتر شده اند و یا حتا بچه هایی که زمان خاتمی پوسترهایش را به در و دیوار می زدند و سرخوش از امیدی پوچ برای آزادی های دروغین و نیم بند و پوشالی وعده داده شده ی سید ِ خائن ِ خندان، بودند، بهتشان شکسته شده و می دانند در بازار مکاره ی انتخابات رژیمی که رهبرش فقط حضور و صف می خواهد و رای یک رای است و رییس جمهور تنها مترسکِ سر ِجالیز ِخوانِ غارتِ آستان ولایت فقیه است، هیچ خبری نیست و تکرار جهالت، بلاهت است!

از شما تمنا میکنم مادر گرامی که کمی بیشتر درنگ کنید و بدانید که کسانی همچون احمدی نژاد با ظاهر و باطن یکسان که پر از جنایت و حماقت است، به مراتب تصویر درست تر، روشن تر و اصیل تری از نظام جمهوری اسلامی می دهد تا اصلاح طلبان با ظاهر فریبکار و باطن پلیدی که تلبیس می کنند پلشتی هایشان را و به قول پرویز صیاد: خواجه گانی هستند که بر پایبستی ویران تغییراتی در نقش ایوان طلب میکنند!...

سروش سکوت
ایران
8 اردیبهشت 92

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

دارند پدرم را ذره ذره زجرکُش میکنند!



گزارشی از وضعیت وخیم پدرم محمدرضا پورشجری(سیامک مهر) 
در سیاه چال "ندامتگاه مرکزی کرج"

محمدرضا پورشجری نویسنده ی وبلاگ گزارش به خاک ایران با نام مستعار سیامک مهر، بیش از دو سال و نیم است بدون حتا یک روز مرخصی، به جرم بیان اندیشه ها و باورهایش و تلاش در راه روشنگری، در سخت ترین شرایط ممکن در سیاه چال های جمهوری اسلامی زندانی است. در حالی که از بیماری شدید قلبی و گرفتگی رگ های حیاتی قلب و نیز دیگر بیماری ها رنج می برد؛ حتا پزشکان بند تأیید و تأکید کرده اند که در صورت عدم درمان از راه عمل جراحی قلب باز، هر لحظه احتمال ایست قلبی و مرگ حتمی، پدرم را تهدید می کند. محمدرضا پورشجری تحت شرایطی بسیار مخوف، وخیم و غیر انسانی در یکی از بدنام ترین زندان های ایران در میان زندانیان جرایم دیگر و افراد شرور و خطرناک به سر می برد.

دادستان با مرخصی درمانی یا حکم عدم کیفر ایشان موافقت نمیکند تا نشان دهد نه تنها هیج ارزشی برای جان انسان ها ندارد و در کارش کاملا سیاسی زده و نامستقل عمل میکند، بلکه احتمالا خودش هم بویی از انسانیت نبرده است!

تمامی این فشارها حتا در حال افزایش است؛ وقتی اخیرا" مطلع شدم گارد بی رحم زندان ندامتگاه مرکزی کرج، در فاصله ی زمانی ده روز، سه بار زندانیان بی دفاع و بی پناه و اموال ناچیزشان را مورد یورش، ضرب و شتم و تخریب قرار دادند و حتا به اندک مایحتاج غذایی آنان نیز رحم نکردند و آن را زیر پا له کردند! حملات مشابه از این دست نیز به برخی دیگر از زندان ها از جمله زندان رجایی شهر کرج از سوی ماموران مسلح زندان علیه زندانیان سیاسی بی دفاع و بی گناه صورت گرفته است؛ این در حالی است که با وجود شرایط جسمی بحرانی پدرم هر نوع استرس و فشار روحی و محیط کثیف داخل زندان، وضعیت او را به مراتب بدتر میکند.

آخر به چه جرم؟! حتا به فرض ارتکاب جرم هم در کجای دنیای انسانی و حتا حیوانی، چنین ستم وحشیانه ای در حق انسان های بی دفاع انجام می شود؟ در حق امثال پدر من که هیچ سلاحی نداشتند جز قلمشان برای بیان اندیشه ها و باورها در محیطی که سانسور و بی عدالتی، بیداد میکند؟! آیا به راستی حق گویی و قلم زنی در این سرزمین تا این اندازه برای حکومت جمهوری اسلامی خطرناک است؟! حکومتی که ادعا میکند "سربازان گمنام امام زمانش" برای هر ماموریتی آماده اند؟! آیا پدر من سلاح داشته، آدم کشته، اختلاس کرده، به چه جرمی؟ به کدامین قانون نانوشته ای این همه زجر در حق پدرم و مانند او انجام می شود؟

جمهوری اسلامی حتا قوانین نیم بند خودش را هم نقض میکند. از نظر سرکوبگران این حکومت کسانی مانند پدر من صرف نظر از ارتکاب یا اثبات جرم ناکرده یشان، مجرم و محکوم هستند، مگر ابن که خلافش ثابت شود! و این قانون بیدادگرانه ای در هیچ جای دیگر کره ی زمین وجود ندارد!

دارند عزیزانمان را در زندان های مخوفشان ذره ذره زجرکُش میکنند و بی خبری از وضعیت آنان را در میان بحث های پوشالی سیاسی مانند انتخابات رژیم پوشش میدهند، تا صدای افرادی چون پدرم به هیچ جا نرسد.

مسبب اصلی هر اتفاقی که برای پدرم و مانند او بیافتد بدون شک بر عهده ی ولی فقیه و رهبر این نظام است که با سکوت و فرمان خود، مجوز این جنایت ها را صادر میکند.

به عنوان تنها فرزند محمدرضا پورشجری، دادخواهی خودم را از تمام مجامع حقوق بشری و سازمان های بین المللی برای نجات جان پدرم و رسیدگی به وضعیت دیگر زندانیان سیاسی-عقیدتی خواستارم؛ هرچه بیشتر دست روی دست گذاشته شود و پرونده ی پدرم مشمول گذر زمان گردد، بیش از پیش جان او در خطر است.

میترا پورشجری
5 اردیبهشت 1392
25 اپریل 2013

۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

ایستادگی در برابر سیاست "پیروزی با ارعاب"ِ حکومت






از بیدادگاه های فرمایشی تا اعتراف های تلوزیونی...

در سال های اخیر حکومت اسلامی به صورت روز افزون و گسترده ای دست به دستگیری ها و بازداشت های گسترده در مورد کنشگران مخالف خود زده است. این روند همزاد این حکومت و جز ماهیتش است.

به موازات تمام اتفاقات مشکوکی که در این کشور می افتد، از ترور "دانشمندان هسته ای" تا بمب گذاری و همچنین اتفاقات دیگر نظیر قتل و سرقت، مسائل اخلاقی، جاسوسی و یا حتا قاچاق مواد مخدر، انتظار این که جمهوری اسلامی به سراغ بازداشت های فله ای برود و پس از اعلام این بازداشت ها توسط عوامل سازمان اطلاعاتش، با پخش مصاحبه ها و اعتراف گیری های تلویزیونی از شخص یا اشخاصی با نام "عامل ترور دانشمندان هسته ای" یا فلان بمب گذاری و قتل و ترور و سرقت یاد کند و پس از چندی هم احکام سنگینی مانند اعدام یا حبس ابد را برای این افراد صادر کند، همیشه بوده و شاهدش بودیم.

برای نمونه دو زندانی کرد -زانیار و لقمان مرادی- که بیش از یک سال گذشته به بهانه ی واهی دیگری دستگیر کرده بودند، پس از چندی (و به گفته ی خود این دو زندانی در نامه یشان، زیر شکنجه و تهدید شدید) مجبور به اعتراف به جرم دیگری (قتل پسر امام جمعه ی مریوان و عضویت در احزاب کرد) شدند و بدون داشتن حق وکیل و دادگاه در یک بیدادگاه تشریفاتی به اعدام محکوم شدند؛ نیز در سال 88 نیز برای معلم و فعال حقوق سندیکایی کرد –فرزاد کمانگر- به اتهام عضویت در احزاب کرد، حکم اعدام جاری شده بود.

یا مورد دیگر مجید جمالی فش –رزمی کار ایرانی- را در اردیبهشت سال 91 و پس از اعتراف گیری و پخش تلویزیونی آن، به اتهام ترور مسعود علی محمدی –دانشمند هسته ای- اعدام کردند.

همچنین امیر میرزایی حکمتی –ایرانی آمریکایی تبار- در 16 آذر ماه 90 بازداشت و در روز بیست و هفتم همان ماه (حدود ده روز پس از دستگیری!) پس از یک اعتراف گیری تلوزیونی به جرم جاسوسی به اعدام محکوم شد.

در مورد دیگری برای سعید ملک پور –یک مهندس و فعال سایبری ایرانی فارغ التحصیل کانادا- پس از بازگشت به ایران، دستگیری و فشار برای اعترافات تلویزیونی به جرم ایجاد "سایت های مستهجن و پورنُ" به اعدام محکوم شد که پس از چندین ماه حکم اعدام وی متوقف گشت.

همینطور زهرا بهرامی –شهروند ایرانی-هلندی- که در جریان درگیری های روز عاشورای سال 89 در تهران بازداشت شد و به اتهام قاچاق مواد مخدر در 9 بهمن 89 اعدام شد.

مورد دیگر، در 27 اردیبهشت 90، برادران فتحی (محمد و عبدالله) با پرونده سازی، شکنجه و اعتراف گیری های زیر فشار، به اتهام "سرقت مسلحانه و محاربه" به اعدام محکوم کردند.

پس از انتخابات سال 88 و در پی دستگیری گسترده ی شمار زیادی از کنش گران سیاسی و مدنی و حتا اصلاح طلبان، در جریان دادگاه هایی که به صورت اعتراف گیری های تلوزیونی پخش میشد، بسیاری از چهره های اصلاح طلب به اتهاماتی نظیر "براندازی، کودتای مخملی" و... اعتراف کردند؛ جرائمی که ساحت اصلاح طلبان منتقد دولت احمدی نژاد همواره از آنها به دور بود!

این نمونه ها و ده ها مورد دیگر نشان می دهد که جمهوری اسلامی با سیاست حذف و سرکوب و ایجاد جو وحشت نه تنها به دنبال بستن سریع پرونده هایی از این دست و تمام شده نشان دادن آنها است، بلکه می کوشد با چنین اتهاماتی تمام گروه های مدنی خواهان حقوق برابر را آشوب گر و مجرم نشان دهد...

در اینکه این نظام هرگز چیزی بنام حقوق بشر، حقوق متهم، حقوق زندانیان و... را به رسمیت نمی شناسد و حتا کوچکترین گامی در بهبود آن بر نمی دارد، تردیدی نیست.

اما تشدید فشارها و سرکوبگری ها زمانی بیشتر می شود که اطرافیان، خانواده ها و حتا مدافعان و مدعیان حقوق این زندانیان، تسلیم سیاست ارعاب رژیم می شوند و با سانسوری ناخواسته حاضر نیستند صدای عزیز دربند خود باشند با این استدلال که مقامات قضایی و اطلاعاتی تهدید کرده اند که اگر در مورد وضعیت زندانی سخنی گفته شود، فشارها را بر وی بیشتر میکنند و یا اینکه یکی دیگر از اعضای خانواده را دستگیر میکنند...

این دقیقا همان سیاست "النصر بالرعب" یا پیروزی با کمک ترساندن و ارعاب است. هرگونه سکوت و بی خبری در مورد زندانیان سیاسی، سبب می شود که دست حکومت برای سرکوب و فشار بیشتر بازتر شود.

حکومتی که به هیچ یک از تعهدهای بین المللی و حتا قوانین محدود خود پایبند نیست، سعی میکند یگانه راه برای پیگیری وضعیت زندانیان –یعنی اطلاع رسانی- را هم با ارعاب و تهدید، محدود کند.

در حال حاضر در بازداشتگاه های مخوف اطلاعات و سیاه چال ها، تعداد زیادی زندانیان بی دفاع و شناخته نشده از گرایش های فکری مختلف (نظیر کردهاو دیگر قومیت ها، اقلیت های مذهبی و...) هستند که به دلیل ترسانده شدن بستگانشان، سرنوشت تیره و تاریکی ممکن است برایشان رقم بخورد و با اتهام زنی های رژیم که برایش از آب خوردن هم آسان تر است، احکام سنگین دریافت نمایند.

در مواردی که خانواده، اطرافیان و مدافعان حقوق زندانیان، نترسیده و سکوت نکرده اند، نتایج به مراتب بهتری از بی تفاوت و مرعوب شدن حاصل شده است و دستکم رژیم مجبور شده انعطاف بیشتری نشان دهد.

برای نمونه اگر خواهر و مادر شجاع و شریف ستار بهشتی نبودند، هیچ معلوم نبود که پس از کشتن ستار، نامی از او برده شود، اما خانواده اش با خبر رسانی های به موقع، مانع از این کار شدند...

باشد که در این شرایط، دستکم هر کداممان بر اساس وظیفه ی انسانی فارغ از هر باوری، مخصوصا آنهایی که عزیزی را در سیاه چال های رژیم دارند، فرساد در گلو شکسته ی این عزیزان باشیم.

سروش سکوت
8 فروردین 92

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

نه مرخصی درمانی نه نوروزی!




در حالی وارد سال 1392 خورشیدی می شویم که روند و روال و زوال فاجعه بار تر شدن وضع حقوق بشر در ایران در بند جمهوری اسلامی، بدتر از هر سالی بود و افق روشنی هم در کردار و گفتار این رژیم در بهبود مساله ی حقوق بشر در سال پیش رو نمی توان مشاهده کرد.

بارها از سوی مراجع و منابع مختلف حقوق بشری، در خصوص برخورد دوگانه و مذبوحانه ی رژیم اسلامی با حقوق بشر و زندانیان سیاسی سخن گفته و نوشته شده است و به موازات آن روند پسرفت و دهن کجی رژیمی که اصولا با جنگ و ستیز و آشوب و جنجال آفرینی سیاسی ادامه ی حیات می دهد و به دلیل ملی نبودن و دشمن ایران و ایرانی بودن، آگاهانه و عامدانه دست به زجرکش کردن دگراندیشان می زند، افزایش یافته است!

به طوری که می توان همچنان همچون سالهای قبل، از ایران زیر اشغال جمهوری اسلامی با نام جهنم سیاه و اصلاح ناشدنی برای روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان و کنش گران عرصه های مختلف یاد کرد. از رژیمی که حتا به جریان های اصلاح طلب و روزنامه هایی که زمانی خود مجوز کار آنها را صادر کرده رحم نمیکند و برای نمونه بهمن احمدی امویی روزنامه نگار اقتصادی یا احمدرضا احمدی، روحانی کنش گر عرصه ی فرهنگی را بازداشت و به حبس طولانی محکوم میکند، چطور میتوان توقع داشت که با شهروندان دیگری که با تمامیتش یا با ایدئولوژی مخربش مخالف هستند، به شدید ترین نحو برخورد نکند!

سال جاری چندی قبل به اتمام رسید و خوشبختانه تعدادی از زندانیان باور و اندیشه به مرخصی نوروزی آمدند که فارغ از هر نوع دیدگاه و نگرشی که این افراد دارند، جای خوشحالی است.

ضمن اینکه با درخواست مرخصی تعداد دیگری از زندانیان سیاسی-عقیدتی نیز مخالفت شد؛ بسیاری از خانواده های آنان در مقابل زندان اوین (محل حبس کردن عزیزانشان!) و یا جاهای دیگر تجمع کردند و مراسم نوروز را در فراق عزیزانشان در مقابل درب های بزرگ و بسته ی زندان برگزار کردند و باز هم خشونت افسارگسیخته ی ماموران زندان، دامن این خانواده های بی پناه را گرفت...

صرف نظر از رفتار دوگانه و همیشه آشکار و زشت رژیم در قبال مساله ی زندانیان سیاسی و یکی بودن ظاهر و باطن پلید پایوران این حکومت در قبال مسائل انسانی، شوربختانه یاز باید به رفتار متناقض مدعیان حقوق بشر در جناح اپوزیسیون یاد کرد!

این چند روز که سایت ها و خبرگزاری ها یا کانال های ماهواره ای را دیدم، هرگز یادی از زندانی سیاسی –محمد رضا پورشجری (سیامک مهر)- برده نشد؛ کسی که با وجود شرایط خطرناکش از نظر سلامتی، دو سال و نیم است بدون حتا یک روز مرخصی در خطرناک ترین زندان در میان خطرناک ترین زندانیان به سر می برد و حتا از مرخصی برای معالجه ی فوری هم محروم است چه رسد به مرخصی نوروزی!!

در اینکه جنایتکاران رژیم قصد زجرکش کردن امثال سیامک مهر را دارند، هیچ شکی نیست؛ زیر او دست روی دکان اصلی دینکاران گذاشت و با روشنگری هایش در فضای پر از جهل و جنون اسلامی، پرده از واقعیت هایی زدود که سالیان سال نزد افکار حکومتیان و حتا ایرانیان به عنوان خط قرمز و تابو مطرح و محسوب میشد و تا پیش از او و مانند او، جز انگشت شمارانی، کسی جرات دست گذاشتن و حتا نزدیک شدن به آن را به خود راه نداده بود!

سیامک مهر، بهای سنگین این ساختارشکنی و تابو شکنیش را پرداخت کرد؛ رژیمی که همچون اسلاف و اعقاب و عموزادگان خود در حجاز نان مذهب را می خورد، با افشاگر ِ سرشتِ این مذهب، به بدترین شکل رفتار کرده است.

اما افسوس و شگفتا که مدعیان دفاع از حقوق بشر و زندانیان سیاسی ایران، باز هم گزینشی عمل کرده اند و در آستانه ی نوروز و پس از آن حتا یک نام از محمدرضا پورشجری نبرده اند!

علتش چیست؟ آیا اینکه این فعالان و مدعیان، افکار کسی مثل پورشجری را خوش نمی دارند، حاضر نیستند نام وی را بیاورند؟ یا دلیل دیگری دارد؟ هر دلیلی داشته باشد نتیجه اش چیزی جز رو کردن ماهیت اصلی و دروغین حقوق بشری چی ها نیست!

امیدوارم سال 1392 سال آزادی و رهایی تمام زندانیان باور و اندیشه و رهایی ایران از چنگ و بند در بند کنندگان متجاوزش باشد.

سروش سکوت
نوروز 92
  

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

جان محمدرضا پورشجری در خطر جدی است





جمهوری اسلامی، آگاهانه و عامدانه نه تنها در پی حذف فیزیکی، زجرکشی و قتل امثال محمد رضا پورشجری است، بلکه با عادی و ساده جلوه دادن مساله ی حقوق بشر، تاکنون بر جنایات خود سرپوش گذاشته است... بدون شک مسئول اول و آخر تمامی این جنایان، شخص ولی فقیه –علی خامنه ای است- که دست تک تک شکنجه گران و آدمکشان حکومتش را برای زجرکشی و حذف فیزیکی دگراندیشان باز گذاشته است...

* * *

نزدیک دو سال و نیم از باز کردن صفحه ی فیس بوک و پتی شن برای آزادی سیامک مهر میگذرد که در نهایت تاسف تعداد کسانی که لایک زده یا امضا کرده اند، خیلی معدود و محدود بوده! متاسفانه این به اصطلاح اپوزیسون هم درگیر بی بی سی و صدای امریکاست که حتا یک سرماخوردگی اصلاح طلبان را هر تیتر اصلی خبرشان میکنند! شبکه های لس انجلسی هم که درگیر بر سر و مغز زدن های خاص خود هستند و هنوز از شکم و زیر شکمی جات پا فراتر نگذاشته اند. متاسفانه تنها چاره همان بازتاب وخامت جدی حال آقای پورشجری در رسانه های دارای بردی همچون بی بی سی و صدای امریکا و نیز مجامع بین المللی حقوق بشر است. جامعه ی ایرانی و اپوزیسیونش، کماکان از داشتن یک رسانه ی صد در صد با اهداف انسانی و فراحزبی عاجز و بی بهره مانده است...

صفحه ی فیس بوک (198 لایک!!)

بر اساس اخبار و گزارش هایی که از اندرزگاه زندان مرکزی کرج از تنها زندانی سیاسی-عقیدتی این زندان –محمدرضا پورشجری (سیامک مهر)- به بیرون آمده، جان این زندانی سیاسی در خطر جدی است و در صورتی که هرچه سریع تر به بیمارستانی خارج از زندان برای درمان منتقل نشود، عارضه ی قلبی نام برده جانش را به طور جدی تهدید خواهد نمود.

این در حالی است که حدود یک هفته قبل در تاریخ 28 بهمن ماه سال جاری نیز، آقای پورشجری دچار سکته ی قلبی شده بود که به بهداری زندان انتقال یافت. حتا سه تن از پزشکان بهداری زندان با تایید انسداد بسیاری از رگ های قلب ایشان درخواست انتقال  نام برده را به مرکز درمانی تخصصی در خارج زندان داده بودند و تاکید نموده بودند که در صورت عدم درمان هرچه سریع تر، ممکن است عارضه ی قلبی آقای پورشجری منجر به ایست قلبی و مرگ ایشان شود.

حتا با وجود درخواست های کتبی رییس زندان با دادستان و قاضی پرونده، باز هم در دادن مرخصی درمانی به این زندانی سیاسی خودداری شده است. مدتی پیش نیز کمیته گزارشگران حقوق بشر با انتشار اسنادی، از کارشکنی مقامات قضایی در زمینه صدور مرخصی درمانی برای این زندانی سیاسی خبر داده بود.

میترا پورشجری، دختر این وبلاگ نویس زندانی نیز، بار دیگر از وخامت بیماری قلبی پدرش و خطر جدی جانی که وی را تهدید میکند، خبر داده بود.

محمدرضا پورشجری، زندانی سیاسی و نویسنده وبلاگ «گزارش به خاک ایران» که با نام مستعار سیامک مهر می‌نوشت، در سالن ۷ اندرزگاه زندان مرکزی کرج به تحمل حبس پرداخته و تا کنون ۱۱ مرتبه به دادگاه برده شده است. وی در مدت ۷ ماه سلول انفرادی که در مدت بازداشت موقتش گذرانده بود مورد شدید‌ترین شکنجه‌های جسمی و روحی از جمله اعدام مصنوعی و ضربه زدن بوسیلهٔ باطوم برقی قرار گرفته تا جایی که ناچار تصمیم به خودکشی با شیشهٔ عینکش می‌گیرد که هم اکنون جای. بخیه‌های روی مچهای دستانش گواه این داستان است.

جمهوری اسلامی، آگاهانه و عامدانه نه تنها در پی حذف فیزیکی، زجرکشی و قتل امثال محمد رضا پورشجری است، بلکه با عادی و ساده جلوه دادن مساله ی حقوق بشر، تاکنون بر جنایات خود سرپوش گذاشته است... بدون شک مسئول اول و آخر تمامی این جنایان، شخص ولی فقیه –علی خامنه ای است- که دست تک تک شکنجه گران و آدمکشان حکومتش را برای زجرکشی و حذف فیزیکی دگراندیشان باز گذاشته است...

سروش سکوت


دوشنبه 7 اسفند 91 برابر با 25 فوریه 2013

===

خبر قبلی در همین زمینه: